پارت بیست :

ـ دخترم، این مدت که اینجا بودی برکت رو به خونه ی ما آوردی... تو غم و شادی ما شریک بودی مثل دختر خودم میمونی.
با حرفهای رسول لبخندی بر روی لبانم نشست.
ـ وقتی تو اومدی اینجا، نمی دونستم حمید چرا باید تعو رو انتخاب کرده باشه ولی حالا می فهمم چرا ولی خب....
حمید از وقتی برگشته و تو رو دیده میخواد که دوباره برای با تو بودن پا پیش بزاره ولی تو هر بار یه جوری پسش زدی... از من خواسته تا باهاØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    3

    سلام عزیزم خیلی قشنکه. هرازگاهی پارت هدیه بزارید. کاش، صحرا با سعید ازدواج کنه. چون سعید دوسش داره

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    چشم

    ۲ سال پیش
  • A

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • A

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ماهلا

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    ممنون💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️